یا ضامن آهو

: منوي اصلي :
: درباره خودم :
: پيوندهاي روزانه :
: لينك دوستان من :
: لوگوي دوستان من :
: جستجو در وبلاگ :
امام رضا (ع) و پذیرش ولایتعهدی
فراگیری علم و دانش در عرصههای مختلف آن، امری ارزشی و مورد تأکید دین مبین اسلام است. از آنجا که ماهیت تحصیل، «به دست آوردن» است، پس میتوان گفت دائماً با سؤال و پرسش و جستجوگری همراه است، یعنی آدمی با پرسش از یک امر و پیگیری نسبت به آن، به حقیقت آن امر، دست مییابد. باتوجه به این مطلب، نفس پرسشگری و کاوش در جهت تبدیل مجهولات به معلومات نیز به تبع ارزشمندی تحصیل علم و دانش، مورد تأکید شرع و عقل است. قرآن شریف با تأکید بر تحصیل علم، آن را متوقف بر سؤال از اهل علم دانسته است. آیه شریفه «فاسئلوا اهل الذکر» یکی از همین آیات است که دلالت دارد بر این که اولاً اگر چیزی را نمیدانید تفحص و سؤال کنید و ثانیاً از کسانی که در زمینه سؤال شما تخصص دارند بپرسید تا راه تبدیل مجهول به معلوم را درست رفته باشید.
در این راستا، از طرف یکی از خوانندگان محترم روزنامه آفتاب یزد سؤالی طرح شده که روزنامه مذکور هم ضمن درج آن در شماره 1108 مورخ 18/9/82 در ستون روی خط آفتاب، پاسخ آن را به مراکز فرهنگی ذیربط واگذار کرده، از این روی به حسب وظیفه با ذکر پرسش مورد نظر، به پاسخ آن میپردازیم. سؤال شده است که چرا امام موسی کاظم ـ علیه السّلام ـ در زندان هارون شهید شد، امّا امام رضا ـ علیه السّلام ـ ولیعهد پسر هارون، مأمون شد؟
باتشکر از پرسشگر محترم و سؤال خوب ایشان در خصوص پاسخ به آن، از باب مقدمه نکاتی به عرض میرسد.
در خصوص اهل بیت عصمت و طهارت مقدمتاً چند نکته قابل توجه است:
افعال آنها بر اساس حکمت و مصلحت است، زیرا ارتکاب اعمال غیرحکیمانه با مقام امامت سازگاری ندارد.
امام حافظ دین و شریعت نبویه ـ صلّی الله علیه و آله ـ است. پس هدف ائمه ـ علیهم السّلام ـ حفظ دین و اقامه آن است.
تعاند و دشمنی دشمنان و سلاطین جور، در مواردی مانع اجرای احکام اسلام و یا اقامه حکومت اسلامی توسط آن حضرات میشده است. با نگاهی به سیره و روش عملی آن بزرگواران در تبلیغ دین و حفاظت از کیان مسلمین به این حقیقت میرسیم که ائمه ـ علیهم السّلام ـ در پیاده کردن اسلام آن طور که خودشان در نظر داشتند و به مصلحت اسلام و مسلمین هم بود، همیشه مبسوطالید نبودهاند، بلکه با مخالفتها و دشمنیهای سلاطین زمان روبرو بودهاند. و در اغلب موارد سوای ابراز دشمنی با آنها، تهدیدات و عوامل بازدارنده عملی نیز انجام میشده است.
مقتضای چنین وضعیتی این است که در دوران امر مثلاً بین تقیه و برچیده شدن احکام اسلام، آن بزرگان جانب تقیه را گرفته و آنچه را که مصلحت اسلام و مسلمین در آن است برگزینند. از اینجاست که ممکن است یک امامی ـ علیه السّلام ـ چیزی را که معتقد نیست (در ظاهر) بپذیرد و یا نسبت به آن سکوت کند تا از این رهگذر اسلام باقی بماند.
بدیهی است چنین سیره و سنتی در روش عملی آن بزرگواران و بلکه هر کس دیگر، مطلوب و مورد تأیید شرع و عقل است.
اکنون با توجه به مقدمه ذکر شده، در خصوص اینکه چرا امام رضا ـ علیه السّلام ـ ولایتعهدی مأمون را پذیرفت در حالی که امام کاظم ـ علیه السّلام ـ به وسیله هارون پدر مأمون شهید گردید و اینها همه دشمنان اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ بودند، باید گفت، پذیرش ولایتعهدی مأمون از سوی امام رضا ـ علیه السّلام ـ از چند زاویه مورد توجه است:
1.اجباری بودن پذیرش ولایتعهدی:
با توجه به روایات و اظهارات شریفهای که از آن امام همام ـ علیه السّلام ـ به ما رسیده است، به دست میآید که پذیرش ولایتعهدی از روی اجبار و علیرغم میل باطنی ایشان ـ علیه السّلام ـ بوده است. اکنون به برخی از این روایات اشاره میشود:
یاسر خادم روایت میکند که امام رضا ـ علیه السّلام ـ هنگامی که در روز جمعه از مسجد بازگشته بود و در حالی که عرق و غبار بر او نشسته بود، دستهای خود را بلند کرد و گفت: پروردگارا، اگر فرج من از این گرفتاری که بدان دچار شدهام با مرگ من حاصل میشود، همین ساعت مرگ مرا برسان.
در روایتی دیگر کسی از امام ـ علیه السّلام ـ سؤال کرد که چرا ولایتعهدی مأمون را پذیرفتی؟ امام ـ علیه السّلام ـ در پاسخ فرمود: یوسف که پیامبر بود از عزیز مصر که مشرک بود درخواست کرد که او را والی و حاکم گرداند، ولی مأمون، مرا که وصی پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ بودم مجبور کرد که ولایتعهدی را بپذیرم.
و در روایتی دیگر آمده است که امام ـ علیه السّلام ـ دستهای خود را به آسمان بلند کرده بود و میگفت: پروردگارا تو میدانی که من مجبور و مضطرم، مرا مؤاخذه نکن، چنان که بنده و پیغمبرت یوسف را مؤاخذه نکردی.
حتی وقتی که محمد بن عرفه به آن امام ـ علیه السّلام ـ عرض کرد، ای پسر پیامبر، چه چیزی ترا بر قبول ولایتعهدی واداشت، امام به وی پاسخ داد، همان عواملی که جدّ مرا وادار به ورود در دشوار نمود.
این روایات به خوبی حاکی از عدم اختیار امام ـ علیه السّلام ـ در پذیرش ولایتعهدی و نیز غم و اندوه عمیق ایشان از این قضیه و بیانگر سختی و فشاری است که آن حضرت از آن رنج میبرد که همه دلیل بر عدم رضایت ایشان از پذیرش ولایتعهدی است. چنان که همین قضیه درباره امام حسن ـ علیه السّلام ـ واقع شد.
2. مصلحت در پذیرش
با پیشنهاد پذیرش ولایتعهدی به امام ـ علیه السّلام ـ از سوی مأمون به امام ـ علیه السّلام ـ در موقعیتی قرار گرفته بود که دو راه بیشتر برای ایشان متصور نبود. یکی رد این پیشنهاد که لازمه آن همانطور که خود مأمون گفته بود، شهادت آن حضرت و به تبع او، خاصان از شیعه و طرفداران امام ـ علیه السّلام ـ ، و بدیهی است با کشتن امام و یارانش به هدف خود که تثبیت قدرت باشد میرسید. ضمن آن که با عدم پذیرش امام ـ علیه السّلام ـ زمینه این که مأمون امام ـ علیه السّلام ـ را متهم کند که میخواهد در حکومت او توطئه و اخلال کند و مردم را از این طریق فریب داده و آنها را نسبت به امام ـ علیه السّلام ـ بدبین کند، به وجود میآمد و چه بسا با ادعای ظاهری مأمون مبنی بر برگرداندن خلافت به صاحبان اصلی آن که اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ میباشند و تبلیغ این ادعا بین مردم، ردّ پیشنهاد ولایتعهدی از سوی امام، در نظر دیگران قابل پذیرش نبود و چه بسا طریق مخالفت با امام ـ علیه السّلام ـ را پیش میگرفتند و این همان چیزی بود که مأمون به دنبالش بود.
راه دوّم، پذیرش ولایتعهدی بود که هر چند بر این امر مجبور و تهدید شده بود، فوایدی را هم به دنبال داشت، از جمله:
حفظ جان خویش و دیگر یاران و شیعیان لازم بود و این امر با پذیرش ولایتعهدی محقق شد.
پذیرش ولایتعهدی، تأکیدی بود بر صحت اقرار زبانی و اعتراف عملی مأمون نسبت به این حقیقت که امر خلافت، حق علویان و امام ـ علیه السّلام ـ است. و در واقع قبول ولایتعهدی به معنای این بود که، خلافت عباسیان غاصبانه است و این مطلب با اعتراف خود مأمون به این که خلافت حق علویان است، تأکید میشد.
فایده دیگر آن که امام ـ علیه السّلام ـ از اهداف مأمون آگاه بود و نیز مشکلات حکومتی او را میدانست و نیز واقف بود که مأمون میخواهد از طریق ولایتعهدی امام ـ علیه السّلام ـ ، از طرفی پایههای حکومت غاصبانه خود را تقویت کند و از طرفی با کشاندن امام ـ علیه السّلام ـ در دستگاه حکومتی خود، مشکلات حکومتی خود را به او نسبت دهد و از این رهگذر امام را مسبب مشکلات دانسته و بدین وسیله محبت او را از دل مردم بزداید.
از این روی، امام ـ علیه السّلام ـ در ابتدا و طبق میل باطنی خود به ابراز مخالفت نسبت به پیشنهاد ولایتعهدی و عدم رضایت از مأمون به مردم فهماند که دستگاه مأمون را تأیید نمیکند و راضی به ولایتعهدی نیست و پس از مجبور شدن به سبب تهدیداتی که از ناحیه مأمون در صورت عدم قبول ولایتعهدی به امام ـ علیه السّلام ـ شد، آن حضرت ولایتعهدی را به شرط پذیرفت و فرمود: به شرط آن که «لاآمُر ولا انهی و لا افتی و لا اقضی و لا اُوَلّی و لا اعزلُ و لا اغیّر شیئاً مما هو قائم»؛ یعنی به شرط آن که نه امری کنم و نه نهیای، نه فتوایی دهم نه حکمی، نه کسی را به کار گمارم و نه از کار براندازم و آنچه را که پابرجاست دگرگون نکنم. بدینصورت خود را از هرگونه انتسابی به دستگاه حکومت مأمون منزه ساخت و بدین وسیله خط بطلانی بر تمامی اهداف مأمون کشید.
فایده مهم دیگر آن که، در دوران مأمون، شبهات فکری و دینی زیادی توسط زنادقه و ملحدین طرح میشد، به گونهای که دین و عقیده مردم را نشانه میرفت، از این روی نیاز مبرم مردم به امام ـ علیه السّلام ـ در چنین موقعیتی ضروری بود تا چراغ راه آنها باشد و آنها را از خطرات این شبهات نجات دهد و امام ـ علیه السّلام ـ با قبول ولایتعهدی فرصتی بدست آورد تا به این مهم بپردازد و همه را از نور وجود خویش بهرهمند سازد. بدیهی است اگر ولایتعهدی را نمیپذیرفت، چنین موقعیتی دست نمیداد و مردم با انبوهی از شبهات وجریانات منحرف فکری و مذهبی میماندند.
امام رضا ـ علیه السّلام ـ توانست در دوران ولایتعهدی ماهیت مأمون را برای مردم افشا کند و آنان را به واقعیت و هدفهای نهفته در هر اقدامی که مأمون میکرد آگاه میساخت و هر شبهه و تردید را عملاً از بین میبرد.
نتیجه آن که: فعل معصومین ـ علیهم السّلام ـ بر اساس حکمت و مصلحت اسلام و مسلمین است، و به جهت عصمتی که دارند از این رویه، خارج نمیشوند و هر چه را انجام میدهند عین صواب و حق است، بهترین گزینه در زمان امام علی ـ علیه السّلام ـ در 25 سال اول بعد از پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ ، سکوت او بود و پس از آن جنگ با معاویه و بهترین گزینه در زمان امام حسن ـ علیه السّلام ـ و با توجه به شرایط آن وقت، صلح با معاویه بود و خلاصه تنهاترین گزینه مطلوب در زمان امام حسین ـ علیه السّلام ـ قیام بر علیه دستگاه یزیدی بود. و بهترین و تنهاترین طریق مطلوب در زمان امام رضا ـ علیه السّلام ـ هم، همان بود که انجام داد.
منبع: زندگانی سیاسی امام رضا (ع)، جعفر مرتضی عاملی، دفتر انتشارات اسلامی، ناشر کنگره جهانی امام رضا ـ علیه السّلام ـ، چ اوّل، 1365، ص 290
نوشته شده توسط : مریم
نوشته شده توسط : مریم
نوشته شده توسط : مریم
??? ... آبی آرام... ???
تـو بـرای عـطـشـم، بـارش بارانستی
بـه تـن مـرده من، روح و دل و جانستی
آه، ای آبـی آرام! دلـم سـوخـتـه است
زخـم دل را تـو فـقط چاره و درمانستی
مـن غـریـب آمده ام، مثل شما، ای مولا!
تـو انـیـس دل غـمـگـیـن غریبانستی
بـاز آهـوی دلـم زار و اسـیر غمهاست
ضـامـنـم بـاش کـه تو حامی انسانستی
تو به گرداب غم و دلهره و ترس و عذاب
مـنـجـی و مـأمـن دلـهای پریشانستی
سـاکـنـان حـرمت غرق سعادت هستند
بـرکـت و روشـنـی اهـل خراسانستی
دل اسـیـر غـم و دارم ز تـو امید نجات
ای کـه تـو ضـامـن آهـوی بـیابانستی
فاطمه ناظری
نوشته شده توسط : مریم
امام رضا (ع)
مقدمه :
امام علی بن موسیالرضا علیهالسلام هشتمین امام شیعیان از سلاله پاک رسول خدا و هشتمین جانشین پیامبر مکرم اسلام میباشند.
ایشان در سن 35 سالگی عهدهدار مسئولیت امامت ورهبری شیعیان گردیدند و حیات ایشان مقارن بود با خلافت خلفای عباسی که سختیها و رنج بسیاری رابر امام رواداشتند و سر انجام مامون عباسی ایشان رادرسن 55 سالگی به شهادت رساند.دراین نوشته به طور خلاصه, بعضی ازابعاد زندگانی آن حضرت را بررسی می نماییم.
نام ،لقب و کنیه امام :
نام مبارک ایشان علی و کنیه آن حضرت ابوالحسن و مشهورترین لقب ایشان "رضا" به معنای "خشنودی" میباشد. امام محمدتقی علیهالسلام امام نهم و فرزند ایشان سبب نامیده شدن آن حضرت به این لقب را اینگونه نقل میفرمایند :" خداوند او را رضا لقب نهاد زیرا خداوند در آسمان و رسول خدا و ائمه اطهار در زمین از او خشنود بودهاند و ایشان را برای امامت پسندیده اند و همینطور ( به خاطر خلق و خوی نیکوی امام ) هم دوستان و نزدیکان و هم دشمنان از ایشان راضی و خشنود بودند".
یکی از القاب مشهور حضرت " عالم آل محمد " است . این لقب نشانگر ظهور علم و دانش ایشان میباشد.جلسات مناظره متعددی که امام با دانشمندان بزرگ عصر خویش, بویژه علمای ادیان مختلف انجام داد و در همه آنها با سربلندی تمام بیرون آمد دلیل کوچکی براین سخن است، که قسمتی از این مناظرات در بخش " جنبه علمی امام " آمده است. این توانایی و برتری امام, در تسلط بر علوم یکی از دلایل امامت ایشان میباشد و با تأمل در سخنان امام در این مناظرات, کاملاً این مطلب روشن میگردد که این علوم جز از یک منبع وابسته به الهام و وحی نمیتواند سرچشمه گرفته باشد.
پدر و مادر امام :
پدر بزرگوار ایشان امام موسی کاظم (علیه السلام ) پیشوای هفتم شیعیان بودند که در سال 183 ه.ق. به دست هارون عباسی به شهادت رسیدند و مادرگرامیشان " نجمه " نام داشت.
تولد امام :
حضرت رضا (علیه السلام ) در یازدهم ذیقعدهالحرام سال 148 هجری در مدینه منوره دیده به جهان گشودند. از قول مادر ایشان نقل شده است که :" هنگامیکه به حضرتش حامله شدم به هیچ وجه ثقل حمل را در خود حس نمیکردم و وقتی به خواب میرفتم, صدای تسبیح و تمجید حق تعالی وذکر " لاالهالاالله " رااز شکم خود میشنیدم, اما چون بیدار میشدم دیگر صدایی بگوش نمی رسید. هنگامیکه وضع حمل انجام شد، نوزاد دو دستش را به زمین نهاد و سرش را به سوی آسمان بلند کرد و لبانش را تکان میداد؛ گویی چیزی میگفت" (2).
نظیر این واقعه, هنگام تولد دیگر ائمه و بعضی از پیامبران الهی نیز نقل شده است, از جمله حضرت عیسی که به اراده الهی در اوان تولد, در گهواره لب به سخن گشوده و با مردم سخن گفتند که شرح این ماجرا در قرآن کریم آمده است. (3)
زندگی امام در مدینه :
حضرت رضا (علیه السلام) تا قبل از هجرت به مرو در مدینه زادگاهشان، ساکن بودند و در آنجا در جوار مدفن پاک رسول خدا و اجداد طاهرینشان به هدایت مردم و تبیین معارف دینی و سیره نبوی می پرداختنند. مردم مدینه نیز بسیار امام را دوست می داشتند و به ایشان همچون پدری مهربان می نگریستند.تا قبل ازاین سفر با اینکه امام بیشترسالهای عمرش را درمدینه گذرانده بود, اما درسراسرمملکت اسلامی پِیروان بسیاری داشت که گوش به فرمان اوامر امام بودند.
امام در گفتگویی که با مامون درباره ولایت عهدی داشتند، در این باره این گونه می فرمایند:" همانا ولایت عهدی هیچ امتیازی را بر من نیفزود. هنگامی که من در مدینه بودم فرمان من در شرق و غرب نافذ بود واگرازکوچه های شهر مدینه عبورمی کردم, عزیرتراز من کسی نبود . مردم پیوسته حاجاتشان را نزد من می آوردند و کسی نبود که بتوانم نیاز او ر ا برآورده سازم, مگر اینکه این کار را انجام می دادم و مردم به چشم عزیز و بزرگ خویش، به من مى نگریستند ".
امامت حضرت رضا (علیه السلام ) :
امامت و وصایت حضرت رضا (علیه السلام ) بارها توسط پدر بزرگوار و اجداد طاهرینشان و رسول اکرم (صلی الله وعلیه واله )اعلام شده بود. به خصوص امام کاظم (علیه السلام ) بارها در حضور مردم ایشان را به عنوان وصی و امام بعد از خویش معرفی کرده بودند که به نمونهای از آنها اشاره مینمائیم.
یکی از یاران امام موسی کاظم (علیه السلام ) میگوید:" ما شصت نفر بودیم که موسی بنجعفر به جمع ما وارد شد و دست فرزندش علی در دست او بود. فرمود :" آیا میدانید من کیستم ؟" گفتم:" تو آقا و بزرگ ما هستی". فرمود :" نام و لقب من را بگوئید". گفتم :" شما موسی بن جعفر بن محمد هستید ". فرمود :" این که با من است کیست ؟" گفتم :" علی بن موسی بن جعفر". فرمود :" پس شهادت دهید او در زندگانی من وکیل من است و بعد از مرگ من وصی من می باشد"". (4) در حدیث مشهوری نیزکه جابر از قول نبى اکرم نقل میکند امام رضا (علیه السلام ) به عنوان هشتمین امام و وصی پیامبر معرفی شدهاند. امام صادق (علیه السلام ) نیز مکرر به امام کاظم میفرمودند که "عالم آلمحمد از فرزندان تو است و او وصی بعد از تو میباشد".
اوضاع سیاسی :
مدت امامت امام هشتم در حدود بیست سال بود که میتوان آن را به سه بخش جداگانه تقسیم کرد :
1- ده سال اول امامت آن حضرت، که همزمان بود با زمامداری هارون.
2- پنج سال بعد از آن که مقارن با خلافت امین بود.
3- پنج سال آخر امامت آن بزرگوار که مصادف با خلافت مأمون و تسلط او بر قلمرو اسلامی آن روز بود.
مدتی از روزگار زندگانی امام رضا (علیه السلام ) همزمان با خلافت هارون الرشید بود. در این زمان است که مصیبت دردناک شهادت پدر بزرگوارشان و دیگر مصیبتهای اسفبار برای علویان ( سادات و نوادگان امیرالمؤمنین) واقع شده است. در آن زمان کوششهای فراوانی در تحریک هارون برای کشتن امام رضا (علیه السلام ) میشد تا آنجا که در نهایت هارون تصمیم بر قتل امام گرفت؛ اما فرصت نیافت نقشه خود را عملی کند. بعد از وفات هارون فرزندش امین به خلافت رسید. در این زمان به علت مرگ هارون ضعف و تزلزل بر حکومت سایه افکنده بود و این تزلزل و غرق بودن امین درفساد و تباهی باعث شده بود که او و دستگاه حکومت, از توجه به سوی امام و پیگیری امر ایشان بازمانند. از این رو میتوانیم این دوره را در زندگی امام دوران آرامش بنامیم.
اما سرانجام مأمون عباسی توانست برادر خود امین را شکست داده و اورابه قتل برساند و لباس قدرت را به تن نماید و توانسته بود با سرکوب شورشیان فرمان خود را در اطراف واکناف مملکت اسلامی جاری کند. وی حکومت ایالت عراق را به یکی از عمال خویش واگذار کرده بود و خود در مرو اقامت گزید و فضل بن سهل را که مردی بسیار سیاستمدار بود ، وزیر و مشاور خویش قرار داد. اما خطری که حکومت او را تهدید میکردعلویان بودند که بعد از قرنی تحمل شکنجه وقتل و غارت, اکنون با استفاده از فرصت دودستگی در خلافت هر یک به عناوین مختلف در خفا و آشکار علم مخالفت با مأمون را برافراشته و خواهان براندازی حکومت عباسی بودند؛ به علاوه آنان در جلب توجه افکار عمومی مسلمین به سوی خود ، و کسب حمایت آنها موفق گردیده بودند و دلیل آشکاربر این مدعا این است که هر جا علویان بر ضد حکومت عباسیان قیام و شورش می کردند, انبوه مردم از هر طبقه دعوت آنان را اجابت کرده و به یاری آنها بر میخواستندو این ،بر اثر ستمها وناروائیها وانواع شکنجههای دردناکی بود که مردم و بخصوص علویان از دستگاه حکومت عباسی دیده بودند. ا زاین رو مأمون درصدد بر آمده بود تاموجبات برخورد با علویان را برطرف کند. بویژه که او تصمیم داشت تشنجات و بحرانهایی را که موجب ضعف حکومت او شده بود از میان بردارد و برای استقرار پایههای قدرت خود ، محیط را امن و آرام سازد. لذا با مشورت وزیر خود فضلبنسهل تصمیم گرفت تا دست به خدعهای بزند. او تصمیم گرفت تا خلافت را به امام پیشنهاد دهد وخود از خلافت به نفع امام کناره گیری کند, زیرا حساب میکرد نتیجه از دو حال بیرون نیست ، یا امام میپذیرد و یا نمیپذیرد و در هر دو حال برای خوداو و خلافت عباسیان، پیروزی است. زیرا اگر بپذیرد ناگزیر, بنابر شرطی که مأمون قرار میداد ولایت عهدی آن حضرت را خواهد داشت و همین امر مشروعیت خلافت او را پس از امام نزد تمامی گروهها و فرقههای مسلمانان تضمین میکرد. بدیهی است برای مأمون آسان بود در مقام ولایتعهدی بدون این که کسی آگاه شود، امام را از میان بردارد تا حکومت به صورت شرعی و قانونی به او بازگردد. در این صورت علویان با خوشنودی به حکومت مینگریستند و شیعیان خلافت او را شرعی تلقی میکردند و او را به عنوان جانشین امام می پذیرفتند.ازطرف دیگر چون مردم حکومت را مورد تاییدامام می دانستند لذا قیامهایی که برضدحکومت می شد جاذبه و مشروعیت خود را از دست میداد.
او میاندیشید اگر امام خلافت را نپذیرد ایِشان را به اجبار ولیعهد خودمی کند که دراینصورت بازهم خلافت وحکومت او درمیا ن مردم و شیعیان توجیه می گردد ودیگر اعتراضات وشورشهایی که به بهانه غصب خلافت وستم, توسط عباسیان انجام می گرفت دلیل وتوجیه خودراازدست می دادوبااستقبال مردم ودوستداران امام مواجه نمی شد. ازطرفی اومی توانست امام را نزد خود ساکن کند و از نزدیک مراقب رفتار امام و پیروانش باشد و هر حرکتی از سوی امام و شیعیان ایشان را سرکوب کند. همچنین اوگمان می کردکه ازطرف دیگر شیعیان و پیروان امام ، ایشان را به خاطر نپذیرفتن خلافت در معرض سئوال و انتقاد قرار خواهند دادوامام جایگاه خودرادرمیان دوستدارانش ازدست می دهد.
سفر به سوی خراسان :
مأمون برای عملی کردن اهداف ذکر شده چند تن از مأموران مخصوص خود را به مدینه, خدمت حضرت رضا (علیه السلام ) فرستاد تا حضرت را به اجبار به سوی خراسان روانه کنند. همچنین دستور داد حضرتش را از راهی که کمتر با شیعیان برخورد داشته باشد, بیاورند. مسیر اصلی در آن زمان راه کوفه ، جبل ، کرمانشاه و قم بوده است که نقاط شیعهنشین و مراکز قدرت شیعیان بود. مأمون احتمال میداد که ممکن است شیعیان با مشاهده امام در میان خود به شور و هیجان آیند و مانع حرکت ایشان شوند و بخواهند آن حضرت را در میان خود نگه دارند که در این صورت مشکلات حکومت چند برابر میشد. لذا امام را از مسیر بصره ، اهواز و فارس به سوی مرو حرکت داد.ماموران او نیزپیوسته حضرت رازیر نظر داشتندواعمال امام رابه او گزارش می دادند.
حدیث سلسلة الذهب :
در طول سفر امام به مرو ، هرکجا توقف میفرمودند, برکات زیادی شامل حال مردم ان منطقه می شد. از جمله هنگامیکه امام در مسیر حرکت خود وارد نیشابور شدند و در حالی که در محملی قرار داشتند از وسط شهر نیشابور عبور کردند. مردم زیادی که خبر ورود امام به نیشابور را شنیده بودند, همگی به استقبال حضرت آمدند. در این هنگام دو تن از علما و حافظان حدیث نبوی, به همراه گروههای بیشماری از طالبان علم و اهل حدیث و درایت، مهار مرکب را گرفته وعرضه داشتند :" ای امام بزرگ و ای فرزند امامان بزرگوار، تو را به حق پدران پاک و اجداد بزرگوارت سوگند میدهیم که رخسار فرخنده خویش را به ما نشان دهی و حدیثی از پدران و جد بزرگوارتان پیامبر خدا برای ما بیان فرمایی تا یادگاری نزد ما باشد ". امام دستور توقف مرکب را دادند و دیدگان مردم به مشاهده طلعت مبارک امام روشن گردید. مردم از مشاهده جمال حضرت بسیار شاد شدند به طوری که بعضی از شدت شوق میگریستند و آنهایی که نزدیک ایشان بودند ، بر مرکب امام بوسه میزدند. ولوله عظیمی در شهر طنین افکنده بود به طوری که بزرگان شهر با صدای بلند از مردم میخواستند که سکوت نمایند تا حدیثی از آن حضرت بشنوند. تا اینکه پس از مدتی مردم ساکت شدند و حضرت حدیث ذیل را کلمه به کلمه از قول پدر گرامیشان و از قول اجداد طاهرینشان به نقل از رسول خدا و به نقل از جبرائیل از سوی حضرت حق سبحانه و تعالی املاء فرمودند: " کلمه لاالهالاالله حصار من است پس هرکس آن را بگوید داخل حصار من شده و کسیکه داخل حصار من گردد ایمن از عذاب من خواهد بود. " سپس امام فرمودند: " اما این شروطی دارد و من خود از جمله آن شروط هستم ".
این حدیث بیانگر این است که از شروط اقرار به کلمه لاالهالاالله که مقوم اصل توحید در دین میباشد، اقرار به امامت آن حضرت و اطاعت وپذیرش گفتار و رفتارامام میباشد که از جانب خداوند تعالی تعیین شده است. در حقیقت امام شرط رهایی از عذاب الهی را توحید و شرط توحید را قبول ولایت و امامت میدانند.
ولایت عهدی :
باری ، چون حضرت رضا (علیه السلام ) وارد مرو شدند, مأمون از ایشان استقبال شایانی کرد و در مجلسی که همه ارکان دولت حضور داشتند صحبت کرد و گفت :" همه بدانند من در آل عباس و آل علی (علیه السلام ) هیچ کس را بهتر و صاحب حقتر به امر خلافت از علیبنموسیرضا (علیه السلام ) ندیدم". پس از آن به حضرت رو کرد و گفت:" تصمیم گرفتهام که خود را از خلافت خلع کنم و آنرا به شما واگذار نمایم". حضرت فرمودند:" اگر خلافت را خدا برای تو قرار داده جایز نیست که به دیگری ببخشی و اگر خلافت از آن تو نیست ، تو چه اختیاری داری که به دیگری تفویض نمایی ". مأمون بر خواسته خود پافشاری کرد و بر امام اصرار ورزید. اما امام فرمودند : " هرگز قبول نخواهم کرد ". وقتی مأمون مأیوس شد گفت:" پس ولایت عهدی را قبول کن تا بعد از من شما خلیفه و جانشین من باشید". این اصرار مأمون و انکار امام تا دو ماه طول کشید و حضرت قبول نمیفرمودند و میگفتند :" از پدرانم شنیدم, من قبل از تو از دنیا خواهم رفت و مرا با زهر شهید خواهند کرد و بر من ملائک زمین و آسمان خواهند گریست و در وادی غربت در کنار هارون الرشید دفن خواهم شد". اما مأمون بر این امر پافشاری نمود تا آنجاکه مخفیانه و در مجلس خصوصی حضرت را تهدید به مرگ کرد. لذا حضرت فرمودند :" اینک که مجبورم, قبول میکنم به شرط آنکه کسی را نصب یا عزل نکنم و رسمی را تغییر ندهم و سنتی را نشکنم و از دور بر بساط خلافت نظرداشته باشم". مأمون با این شرط راضی شد. پس از آن حضرت, دست را به سوی آسمان بلند کردند و فرمودند: " خداوندا ! تو میدانی که مرا به اکراه وادار نمودند و به اجبار این امر را اختیار کردم؛ پس مرا مؤاخذه نکن همان گونه که دو پیغمبر خود یوسف و دانیال را هنگام قبول ولایت پادشاهان زمان خود مؤاخذه نکردی. خداوندا عهدی نیست جز عهد تو و ولایتی نیست مگر از جانب تو، پس به من توفیق ده که دین تو را برپا دارم و سنت پیامبر تو را زنده نگاه دارم. همانا که تو نیکو مولا و نیکو یاوری هستی" .
جنبه علمی امام :
مأمون که پیوسته شور و اشتیاق مردم نسبت به امام واعتبار بیهمتای امام را در میان ایشان میدید می خواست تااین قداست واعتبار را خدشه دارسازدوازجمله کارهایی که برای رسیدن به این هدف انجام داد تشکیل جلسات مناظرهای بین امام و دانشمندان علوم مختلف از سراسر دنیا بود، تا آنها با امام به بحث بپردازند، شاید بتوانند امام را ازنظر علمی شکست داده ووجهه علمی امام را زیرسوال ببرند.که شرح یکی از این مجالس را میآوریم:
"برای یکی از این مناظرات مأمون فضلبنسهل را امر کرد که اساتید کلام و حکمت را از سراسر دنیا دعوت کند تا با امام به مناظره بنشینند. فضل نیز اسقف اعظم نصاری و بزرگ علمای یهود و روسای صابئین ( پیروان حضرت یحیی) بزرگ موبدان زرتشتیان و دیگر متکلمین وقت را دعوت کرد. مأمون هم آنها را به حضور پذیرفت و از آنها پذیرایی شایانی کرد و به آنان گفت:" دوست دارم که با پسر عموی من ( مأمون از نوادگان عباس عموی پیامبر است که ناگزیر پسر عمومی امام می باشد.) که از مدینه پیش من آمده مناظره کنید". صبح رروز بعد مجلس آراستهای تشکیل داد و مردی را به خدمت حضرت رضا (علیه السلام ) فرستاد و حضرت را دعوت کرد. حضرت نیز دعوت او را پذیرفتند و به او فرمودند :" آیا میخواهی بدانی که مأمون کی از این کار خود پشیمان میشود". او گفت : "بلی فدایت شوم". امام فرمودند :" وقتی مأمون دلایل مرا بر رد اهل تورات از خود تورات و بر اهل انجیل از خود انجیل و از اهل زبور از زبورشان و بر صابئین بزبان ایشان و بر آتشپرستان بزبان فارسی و بر رومیان به زبان رومیشان بشنود و ببیند که سخنان تک تک اینان را رد کردم و آنها سخن خود را رها کردند و سخن مرا پذیرفتند آنوقت مأمون میفهمد که توانایی کاری را که میخواهد انجام دهد ندارد و پشیمان میشود و لاحول و لا قوه الا بالله العلی العظیم". سپس حضرت به مجلس مأمون تشریف فرما شدند و با ورود حضرت مأمون ایشان را برای جمع معرفی کرد و سپس گفت : " دوست دارم با ایشان مناظره کنید ". حضرت رضا (علیه السلام)نیز با تمامی آنها از کتاب خودشان درباره دین و مذهبشان مباحثه نمودند. سپس امام فرمود:" اگر کسی درمیان شما مخالف اسلام است بدون شرم و خجالت سئوال کند". عمران صایی که یکی از متکلمین بود از حضرت سئوالات بسیاری کرد و حضرت تمام سئوالات او را یک به یک پاسخ گفتند و او را قانع نمودند. او پس از شنیدن جواب سئوالات خود از امام شهادتین را بر زبان جاری کرد و اسلام آورد و با برتری مسلم امام، جلسه به پایان رسید و مردم متفرق شدند. روز بعد حضرت، عمران صایی را به حضور طلبیدند و او را بسیار اکرام کردند و از آن به بعد عمران صایی خود یکی از مبلغین دین مبین اسلام گردید.
رجاءابن ضحاک که ازطرف مامون مامور حرکت دادن امام ازمدینه به سوی مرو بود,می گوید: "آن حضرت در هیچ شهری وارد نمی شد مگر اینکه مردم از هرسو به او روی می آوردند و مسائل دینی خود را از امام می پرسیدند.ایشان نیز به آنها پاسخ می گفت و احادیث بسیاری از پیامبر خدا و حضرت علی (علیه السلام) بیان می فرمود.هنگامی که ازاین سفربازگشتم نزد مامون رفتم .او ازچگونگی رفتار امام در طول سفر پرسید و من نیز آنچه را در طول سفر از ایشان دیده بودم بازگوکردم . مامون گفت: "آری، ای پسرضحاک !ایشان بهترین، دانا ترین و عابدترین مردم روی زمین است"".
اخلاق و منش امام:
خصوصیات اخلاقی و زهد و تقوای آن حضرت به گونه ای بود که حتی دشمنان خویش را نیز شیفته و مجذوب خود کرده بود. با مردم در نهایت ادب تواضع و مهربانی رفتار می کرد و هیچ گاه خود را از مردم جدا نمی نمود.
یکی از یاران امام می گوید:" هیچ گاه ندیدم که امام رضا (علیه السلام) در سخن بر کسی جفا ورزد و نیز ندیدم که سخن کسی را پیش از تمام شدن قطع کند. هرگز نیازمندی را که می توانست نیازش را برآورده سازد رد نمی کرد در حضور دیگری پایش را دراز نمی فرمود. هرگز ندیدم به کسی ازخدمتکارانش بدگوئی کند. خنده او قهقه نبود بلکه تبسم می فرمود. چون سفره غذا به میان می آمد, همه افراد خانه حتی دربان و مهتر را نیز بر سر سفره خویش می نشاند و آنان همراه با امام غذا می خوردند. شبها کم می خوابید و بسیاری از شبها را به عبادت می گذراند. بسیار روزه می گرفت و روزه سه روز در ماه را ترک نمی کرد. کار خیر و انفاق پنهان بسیار داشت. بیشتر در شبهای تاریک, مخفیانه به فقرا کمک می کرد". (5) یکی دیگر از یاران ایشان می گوید:" فرش آن حضرت در تابستان حصیر و در زمستان پلاسی بود. لباس او در خانه درشت و خشن بود, اما هنگامی که در مجالس عمومی شرکت می کرد ، خود را می آراست (لباسهای خوب و متعارف می پوشید). (6) شبی امام میهمان داشت، در میان صحبت چراغ ایرادی پیدا کرد، میهمان امام دست پیش آورد تا چراغ را درست کند، اما امام نگذاشت و خود این کار را انجام داد و فرمود:" ما گروهی هستیم که میهمانان خود را به کار نمی گیریم". (7)
شخصی به امام عرض کرد:" به خدا سوگند هیچکس در روی زمین ازجهت برتری و شرافت اجداد، به شما نمی رسد". امام فرمودند:" تقوی به آنان شرافت داد و اطاعت پروردگار آنان را بزرگوار ساخت". (8)
مردی از اهالی بلخ می گوید:" در سفر خراسان با امام رضا( علیه السلام) همراه بودم. روزی سفره گسترده بودند و امام همه خدمتگذران حتی سیاهان را بر آن سفره نشاند تا همراه ایشان غذا بخورند. من به امام عرض کردم:" فدایت شوم بهتر است اینان بر سفره ای جداگانه بنشینند".امام فرمود:" ساکت باش, پروردگار همه یکی است. پدر و مادر همه یکی است و پاداش هم به اعمال است". (9)
یاسر، خادم حضرت می گوید: "امام رضا (علیه السلام) به ما فرموده بود:" اگر بالای سرتان ایستادم (و شما را برای کاری طلبیدم) و شما مشغول غذا خوردن بودید بر نخیزید تا غذایتان تمام شود:، به همین جهت بسیار اتفاق می افتاد که امام ما را صدا می کرد و در پاسخ او می گفتند:" به غذا خوردن مشغولند" و آن گرامی می فرمود: "بگذارید غذایشان تمام شود"". (10)
یکبار غریبی خدمت امام رسید و سلام کرد و گفت:" من از دوستداران شما و پدران و اجدادتان هستم. ازحج بازگشته ام و خرجی راه را تمام کرده ام اگر مایلید مبلغی به من مرحمت کنید تا خود را به وطنم برسانم و در آنجا معادل همان مبلغ را صدقه خواهم داد زیرا من در شهر خویش فقیر نیستم و اینک در سفر نیازمند مانده ام". امام برخاست و به اطاقی دیگر رفت واز پشت در دست خویش را بیرون آورد و فرمود:" این دویست دینار را بگیر و توشه راه کن و لازم نیست که از جانب من معادل آن صدقه دهی".
آن شخص نیز دینار ها را گرفت و رفت. از امام پرسیدند:" چرا چنین کردید که شما را هنگام گرفتن دینار ها نبیند؟" فرمود:" تا شرمندگی نیاز و سوال را در او نبینم ".(11)
امامان معصوم و گرامی ما در تربیت پیروان و راهنمایی ایشان تنها به گفتار اکتفا نمی کردند و در مورد اعمال آنان توجه و مراقبت ویژه ای مبذول می داشتند.
یکی از یاران امام رضا (علیه السلام) می گوید:" روزی همراه امام به خانه ایشان رفتم. غلامان حضرت مشغول بنایی بودند. امام در میان آنها غریبه ای دید و پرسید:" این کیست ؟" عرض کردند:" به ما کمک می کند و به او دستمزدی خواهیم داد".امام فرمود:" مزدش را تعیین کرده اید؟" گفتند:" نه هر چه بدهیم می پذیرد".امام برآشفت و به من فرمود:" من بارها به اینها گفته ام که هیچکس را نیاورید مگر آنکه قبلا مزدش را تعیین کنید و قرارداد ببندید. کسی که بدون قرارداد و تعیین مزد، کاری انجام می دهد، اگر سه برابر مزدش را بدهی باز گمان می کند مزدش را کم داده ای ولی اگر قرارداد ببندی و به مقدار معین شده بپردازی از تو خشنود خواهد بود که طبق قرار عمل کرده ای و در این صورت اگر بیش از مقدار تعیین شده چیزی به او بدهی, هر چند کم و ناچیز باشد؛ می فهمد که بیشتر پرداخته ای و سپاسگزار خواهد بود"". (12)
خادم حضرت می گوید:" روزی خدمتکاران میوه ای می خوردند. آنها میوه را به تمامی نخورده و باقی آنرا دور ریختند. حضرت رضا (علیه السلام) به آنها فرمود:" سبحان الله اگر شما از آن بی نیاز هستید, آنرا به کسانی که بدان نیازمندند بدهید"".
مختصری از کلمات حکمتآمیز امام :
امام فرمودند : "دوست هرکس عقل اوست و دشمن هرکس جهل و نادانی و حماقت است".
امام فرمودند : "علم و دانش همانند گنجی میماند که کلید آن سئوال است، پس بپرسید. خداوند شما را رحمت کند زیرا در این امرچهار طایفه دارای اجر میباشند :
1- سئوال کننده
2- آموزنده
3- شنونده
4- پاسخ دهنده "
امام فرمودند :" مهرورزی و دوستی با مردم نصف عقل است".
امام فرمودند :"چیزی نیست که چشمانت آنرا بنگرد مگر آنکه در آن پند و اندرزی است".
امام فرمودند :" نظافت و پاکیزگی از اخلاق پیامبران است".
شهادت امام :
در نحوه به شهادت رسیدن امام نقل شده است که مأمون به یکی از خدمتکاران خویش دستور داده بود تا ناخنهای دستش را بلند نگه دارد و بعد به او دستور دادتا دست خود را به زهر مخصوصی آلوده کند و در بین ناخنهایش زهر قرار دهد و اناری را با دستان زهرآلودش دانه کند و او دستور مأمون را اجابت کرد. مأمون نیز انار زهرآلوده را خدمت حضرت گذارد و اصرار کرد که امام ازآن انار تناول کنند.اما حضرت از خوردن امتناع فرمودند و مأمون اصرار کرد تا جاییکه حضرت را تهدید به مرگ نمود و حضرت به جبر, قدری از آن انار مسموم تناول فرمودند. بعد از گذشت چند ساعت زهر اثر کرد و حال حضرت دگرگون گردید و صبح روز بعد در سحرگاه روز 29 صفر سال 203 هجری قمری امام رضا ( علیه السلام ) به شهادت رسیدند .
تدفین امام :
به قدرت و اراده الهی امام جواد ( علیه السلام ) فرزند و امام بعد از آن حضرت به دور از چشم دشمنان, بدن مطهر ایشان را غسل داده وبر آن نماز گذاردند و پیکر پاک ایشان با مشایعت بسیاری از شیعیان و دوستداران آن حضرت در مشهد دفن گردید و قرنهاست که مزار این امام بزرگوار مایه برکت و مباهات ایرانیان است.
پی نوشته ها:
(1)- منتهی الاامال
(2)- منتهی الاامال
(3)- سوره مریم آیه 30
(4)- عیون اخبارالرضا جلد 1 صفحه 21
(5)- اعلام الوری صفحه 314
(6)- اعلام الوری صفحه 315
(7)- اصول کافی جلد 6 صفحه 383
(8)- عیون اخبارالرضا جلد2 صفحه 174
(9)- اصول کافی جلد 8 صفحه 230
(10)- اصول کافی جلد 6 صفحه 298
(11)- مناقب جلد 4 صفحه 360
(12) - اصول کافی جلد 5 صفحه 288
نوشته شده توسط : مریم
فشرده اى از زندگانى امام رضا علیه السلام
زادگاه
هشتمین پیشواى شیعیان امام على بن موسى الرضا علیه السلام در مدینه دیده به جهان گشود.
لقبها
رضا، صابر، زکى ، ولى ، فاضل، وفى ، صدیق، رضى ، سراج الله، نورالهدى ، قرة عین المؤمنین، مکیدة الملحدین، کفو الملک، کافى الخلق، رب السریر و رئاب التدبیر
مشهورترین لقب
مشهورترین لقب آن حضرت «رضا» است و در سبب اختصاص این لقب گفته اند: «او از آن روى رضا خوانده شد که در آسمان خوشایند و در زمین مورد خشنودى پیامبر خدا و امامان پس از او بود. همچنین گفته شده: از آن روى که همگان، خواه مخالفان و خواه همراهان به او خشنود بودند. سرانجام، گفته شده است: از آن روى او را رضا خوانده اند که مأمون به او خشنود شد.
مادر امام
در روایتهاى مختلفى که به ما رسیده است نامها و کنیه ها و لقبهاى ام البنین، نجمه، سکن، تکتم، خیزران، طاهره و شقرا را براى مادر آن حضرت آورده اند.
زادروز
درباره روز، ماه و سال ولادت و همچنین وفات آن حضرت اختلاف است.
ولادت آن حضرت را به سالهاى (148، 151 و 153 ق)
و در روزهاى جمعه نوزدهم رمضان، نیمه همین ماه، جمعه دهم رجب و یازدهم ذى القعده
روز شهادت
وفات آن حضرت را نیز به سالهاى (202، 203 و 206 ق) دانسته اند.
اما بیشتر بر آنند که ولادت آن حضرت در سال (148 ق) یعنى همان سال وفات امام صادق علیه السّلام بوده است؛ چنان که مفید، کلینى ، کفعمى ، شهید، طبرسى ، صدوق، ابن زهره، مسعودى ، ابوالفداء، ابن اثیر، ابن حجر، ابن جوزى و کسانى دیگر این نظر را برگزیده اند
درباره تاریخ وفات آن حضرت نیز عقیده اکثر عالمان همان سال (203 ق)است.
بنابراین روایت، عمر آن حضرت پنجاه و پنج سال مى شود که بیست و پنج سال آن را در کنار پدر خویش سپرى کرده و بیست سال دیگر امامت شیعیان را برعهده داشته است
این بیست سال مصادف است با دوره پایانى خلافت هارون عباسى ، پس از آن سه سال دوران خلافت امین، و سپس ادامه جنگ و جدایى میان خراسان و بغداد به مدت حدود دو سال، و سرانجام دوره اى از خلافت مأمون.
فرزندان
گرچه که نام پنج پسر و یک دختر براى او ذکر کرده اند، امّا چنان که علاّمه مجلسى مى گوید: «اکثر، تنها از جواد به عنوان فرزند او نام برده اند
به دسیسه مأمون و با سمّ او به شهادت رسید و پیکر مطهر او را در طوس در سمت قبله قبه هارونى سراى حمید بن قحطبه طایى به خاک سپردند و امروز مرقد او مزار آشناى شیفتگان است.
نوشته شده توسط : مریم
مادر حضرت رضا علیه السلام
نامهاى مادر امام
مادر امام رضا علیه السلام، بانویى به نام ( تُکتَم ) از اهالى نوبه است که پس از ورود به خانه موسى بن جعفر علیه السلام، وى را ( نجمه ) نامیده اند.
در کتابهاى تاریخى ، از وى با نامهاى ( سُکَن، خیزران، صقره، اروى ، ام البنین و طاهره ) نیز یاد شده است که اینها احتمالاً القابى است که به مناسبتهاى گوناگون، به وى داده اند. مثلاً سُکَن از مادّه ( سکون ) به مناسبت وقار آن مخدَره، و خیزران ( که نام ترکه هاى سرخ رنگ بوته اى است) به مناسبت اندام ظریف وى ، و نجمه به دلیل نورانیت او، و صقره ( باز ) به جهت تیزبینى و همت والاى آن بانو، و ام البنین به تفألِ آوردن فرزندان، و طاهره به دلیل حصانت و پاکى وى از دنائت بوده است.
نوبه کجاست؟
یاقوت حموى چند محلّ را به نام ( نوبه ) معرفى مى کند:
1 ـ شهرکى در تونس
2 ـ موضعى در حجاز با فاصله سه روز راه از مدینه
3 ـ ناحیه اى در نزدیکى دریاى تهامه ( دریاى سرخ
4 ـ سرزمینى در جنوب مصر
بى شک، نجمه از چهارمین محلّ، یعنى سرزمین نوبه در جنوب مصر بوده است، ... زیرا وى در نیمه قرن دوّم هجرى ( که امام کاظم علیه السلام حدود بیست سال داشت ) به عنوان برده به مدینه آورده شده و به بیت امام انتقال یافته است...
مى دانیم که در این دوران، مردم تونس ( که در کتابهاى تاریخى و فتوحات اسلامى ، به نام افریقیه خوانده شده است ) مسلمان بوده اند. سرزمین حجاز و همچنین کناره دریاى سرخ ( که مراد ساحل عربستان است ) نیز در زمان ابوبکر (ـ 13 هجرى ) تماماً جزو قلمرو اسلامى بوده است و نمى توان از این سرزمینها، مردمى را به عنوان اسیر به مدینه آورد و در معرض فروش قرار داد، پس نجمه از سرزمین وسیع نوبه، در جنوب مصر بوده است که تا آن زمان هنوز به تصرف مسلمین در نیامده بود.
این منطقه نوبه، نام جایى است در افریقا، در کنار نیل که بین اسوان ( استانى در جنوب مصر ) و سودان، واقع شده است و دو بخش را شامل مى شود:
الف: نوبه سفلى که جزو خاک مصر و بین اسوان ( استانى در جنوب مصر ) و دره حلفا قرار دارد که پس از بستن سدّ اسوان، قسمتى از آثار باستانى آن به موزه هاى مصر منتقل شد و معبد بزرگى که در داخل سدّ قرار گرفته با تعبیه دیوار بتونى ، هم اکنون مورد بازدید مسافران و نمایشگر تمدّن دیرین این سرزمین است و بازدید از آن با قایقهاى محلّى صورت مى گیرد.
ب: نوبه عُلیا که در شمال شرقى کشور سودان واقع شده است و سلسله شانزدهم فراعنه مصر در آن جا معابدى ساخته اند که هم اکنون باقى است.
نوبه در گذشته هاى دور داراى تمدّن و حاکمان مقتدرى بوده است که از آن جمله، کشور کوشى را در سده هشتم قبل از میلاد در آن دیار مى توان نام برد.
پس از درگذشت اسکندر و به سرآمدن دوران جانشینان وى ( که به بطالسه معروف بوده اند ) مردم آن دیار مسیحیت را پذیرفتند و تا سده 14 میلادى که به دین اسلام مشرّف شدند، جزو پیروان دین مسیح به شمار مى رفتند.
هم اکنون هفتاد درصد نژاد مردم شمال و غرب کشور سودان، نوبه اى ، و حدود سى درصد که در غرب سودان متوطّن اند، سودانى و سیاه پوست هستند. با توجّه به این مسأله که نژاد اهل نوبه از سیاه پوستان متمایز است، نباید نجمه را سیاه پوست دانست، بلکه چون سایر مردم شمال سودان و جنوب مصر، گندمگون و به اصطلاح عربها ( سمراء ) بوده است.
به هر حال، مردم این ناحیه هم اکنون مسلمان هستند و به عربى تکلّم مى کنند و اتفاقاً ناحیه آباد کشور سودان همین بخش است که به واسطه برخوردارى از سواحل نیل ( کناره رود نیل و دره یادشده ) از لحاظ دامدارى و کشاورزى جزو مناطق خوب افریقاست.
یاقوت مى نویسد: مردمان نوبه صاحب شتر و اسب و گاو گوسفندند. منتهى اسبهاى نجیب متعلق به پادشاه است و نوع یابو یا برزون، متعلق به عامه است. محصول غلّه این ناحیه عبارت از گندم و جو و ذرّت مى باشد.
نوشته شده توسط : مریم
آیـیـنـه ایــزد نـمـا هـو یـا عـلـی مـوسـی الـرضـا
گنجینه علم خـدا هــو یــا عـلـی مـوسـی الـرضـا
.....................................
سـبـط رســول مـؤتـمـن آرام جـان بـوالــحــســن
نـور دل خیرالنسا هــو یــا عـلـی مـوسـی الـرضـا
.....................................
مـخـدوم جـبـرئیـل امـیـن سـرحـلقه ی اهل یقین
سلطان اقلیم صفا هــو یـا عـلـی مـوسـی الـرضـا
.....................................
هـم حق نما هم حق تویی فرمانده مطلق تویی
هم بر قدر هم بر قضا هـو یا علی موسی الـرضـا
.....................................
هم دین وهم ایمان تویی هم جان وهم جانان تویی
بر عاشقان مبتلا، هـو یـا عـلـی مـوسـی الـرضـا
.....................................
ای مـخـزن فـضـل و کـرم ای مـعـدن بـذل و نـعـم
ای منبع جود و سخا هو یا علی مـوسـی الرضـا
.....................................
ذرات عـالـم سـربـسر از بیش وکم از خشک و تر
گویند هر صبح و مسا هو یا علی موسی الرضا
.....................................
دانــــای اســــرار قــــدم ، فــرمـانـده لـوح وقـلـم
دارنده ی ارض و سما هو یا علی موسی الرضا
.....................................
تــو شـاه وشـاهان بـنده ات پیش کف بخشنده ات
خلق جهان یکسر گدا هو یا علی موسی الرضـا
.....................................
بـر کـعـبـه خـلـق از چـارسـو دائم نماز دارند و او
کرده به کویت اقتدا هو یا علی مـوسـی الـرضـا
.....................................
ای بی کسان را جمله کس ای عاصیان را دادرس
ای شافع روز جزا هو یا عـلـی مـوسـی الـرضـا
.....................................
در هر دو کون از هرجـهـت باشد تو رابر مکرمت
چشم صغیر بینوا هـو یـا عـلـی مـوسـی الـرضـا
((شاعرشهیر مرحوم صغیر اصفهانی))

نوشته شده توسط : مریم
بهترین اعمال بعد از واجبات
عن الرّضا علیه السلام
لیـس شـَىء مِـن اْلاعْمـالِ عنـد الله عزّوجلّ بعدَالفـرائض أفضل مِن إدْخـالِ السُّرور علَى المؤمن
امام رضا علیه السلام فرمود
بعد از انجام و اجبات، کارى بهتر از ایجاد خـوشحالى براى مومن، نزد خداوند بزرگ نیست
بحارالانوار, ج 78,ص 347
**************
نتیجه خدمت به مؤمن
عن الرّضا علیه السلام
مَـن فـرّج عن مـومـن فـرّج الله عَن قَلبه یـَوم القیمة
امام رضا علیه السلام فرمود
هر کس اندوه و مشکلى را از مومنى بر طرف نماید خداوند در روز قیامت انـدوه را از قلبش بر طرف سازد
نوشته شده توسط : مریم
عمل صالح و دوستى آل محمد عن الرّضا علیه السلام
لاتدعوا العمـل الصالـح و الاجتهاد فى العبادة اتکالا على حب آل محمد علیهمالسلامو لا تدعوا حبّ آل محمـدعلیهم السلام لامرهـم اتّکـالاً علـى العبـادة فـانـّه لایقـبل احـدهـمـا دون الاخر
امام رضا علیه السلام فرمود
مبادا اعمال نیک را به اتکاى دوستى آل محمد علیهم السلام رها کنید
و مبادا دوستى آل محمد علیهم السلام را به اتکاى اعمال صالح از دست بدهید
زیرا هیچ کدام از ایـن دو , به تنهایى پذیرفته نمى شود
بحار الانوار,ج 78,ص 348
********************
پنج صفت مهم
عن الرّضا علیه السلام
خمـسٌ مـن لـم تکـن فیه فلاتـرجـوه لشـىءٍ مـن الـدنیـا و الاخـرةمن لم تعرف الوثاقه فى ارومتهو الکرم فى طباعهوالرصانة فى خلقهوالنبل فى نفسهو المخافة لربّه
امام رضا علیه السلام فرمود
پنج صفت است که در هر کس نباشد امید چیزى از دنیا و آخرت به او نداشته باشید
ـ کسى که درنهادش اعتماد نبینى
ـ و کسى که در سرشتـش کرم نیابـى
ـ و کسـى که در آفرینشـش استـوارى نبینى
ـ و کسى که در نفسش نجابت نیابى
ـ و کسى که از خدایش ترسناک نباشد
تحف العقـول, ص 446 وبحارالانوار,ج 78,ص 339
*********************
نتیجه رضایت از خدا
عن الرّضا علیه السلام
مَن رَضى عن الله تعالى بالقَلیل مِن الرّزق رضَى الله منه بالقَلیل مِنَ العَمل
امام رضا علیه السلام فرمود
هر کـس به رزق و روزى کم از خدا راضى باشد، خداوند از عمل کم او راضى خواهدبود
بحـارالانـوار,ج 78,ص 357
***************
برخورد مناسب با چهار گروه
عن الرّضا علیه السلام
اصحاب السلطان بـالحَذروَ الصـّدّیق بـالتّـواضُعوَ العدوّ بـالتّحـــرُز وَ العامّةبالبشـر
امام رضا علیه السلام فرمود
با سلطان و زمامـدار با تـرس و احتیاط همراهى کن -
وبا دوست با تواضع و فرو تنی -
و با دشمـن بـا احتیـاط و اجتناب -
و بـا مـردم بـا روى خـوش -
بحارالانوار,ج78,ص 356
***************
دیدار و اظهار دوستى با هم
عن الرّضا علیه السلام
تزاوَرُوا تحـابـوا و تصـافحُـوا و لا تحـاشمـوا
امام رضا علیه السلام فرمود
به دیدن یکدیگر روید تا یکدیگر را دوست داشته باشیدو دست یکدیگر رابفشارید و به هم خشم نگیرید
بحارالانوار,ج78,ص 347
*************
میانه روى و احسان
عن الرّضا علیه السلام
علیکم بالقَصد فى الْغِنى وَ الْفَقر وَ الْبرّ مِن القلیل و الکثیر -فان الله تبارک و تعالـى یعظم شقّة التـَّمرة حتـى یـَأتـى یـَوْم الْقیمة کجبل احـد -
امام رضا علیه السلام فرمود
بر شما باد به میانه روى در فقـر و ثروت -ونیکى کردن چه کم و چه زیاد -زیرا خـداوند متعال در روز قیامت یک نصفه خرما را چنان بزرگ نمایـد که ماننـدکـوه احد باشد -
بحارالانوار, ج 78,ص 346
نوشته شده توسط : مریم